احساسی عاشقانه

دوسـت دارم یـڪ شبـی، هفتــاد سـال پیـــر شـوم
در ڪنــار خیـابــانی بـایستـــم . . .
تـــو مـرا بـی آنڪــﮧ بـشنــاسی ، از ازدحـام تــلخ خـیـــابـان عبــور دهــی . . .
هفتـــاد ســال پیـــر شـدن یــک شبـــی
بـه حـس گـــــرمــی دسـتـهای تـــو
هنــگامـی کـه مرا عبــور میـدهـی بــی آنـڪـﮧ بـشنــاســی،
مـی ارزد . . .!

تو که گفتی:
نقاش نیستی
پس چرا به تو فکر می کنم،
دنیایم
رنگـــــــــی می شود

خنکای یک عصر بهاری …
کنار شاه بوته یاسی وحشی …
میزی که کاسه ای پُر از پولکی زعفرانی دارد
و دو فنجان چای داغ را خیال خواهم کرد …
لطفا به خیالم بیا !

کمی از مرا بده
بروم کمک بیاورم
بیشتر عاشقت شوم !

ماه را مـــی بوسم
دهانم بوی ” تو” را می گیرد

من فقط ساز “تو” ام
تنها ” تو” نوازشم کن
تنها “تو” مرا بنواز !

چشمهایت حرف می زنند و لب هایت پلک
کدام را ببینم؟! کدام را ببوسم؟!

کار دیگری نداریم من و خورشید
برای دوست داشتنت
بیدار می شویم هرصبح !

این گل ها که می بینی
گل نیستند، “تویی”
تکثیر شده ایی !

بدهکار هیچکس نیستم
جز همین ماه،که “تو” را مدام به یادم می آورد !!

ای در دلـــــــم نشسته…
از “تو” کجا گریزم،کجـــــــــــا…؟!

“تو” در آسمــــــان هایی
اینجا روی زمین؛تنها با تصویرت عشق بازی می کنند !!

مثل خورشید می مانی
درخشش ات همیشگی ست !

هرصبح با صدای عطر “تو” بیدار می شوم
کوکِ ساعت بهانه است !

دیوانه ایی دیروز از یک ماهی انتظار پرواز داشت
شگفتا؛مثل این ست که از من بخواهند فراموشت کنم !!

خدا وقتی گونه هایت را می تراشید
لب هایت را می بافت
پاهایت را بنا می کرد
دستانش نمی لرزید ؟!

کاش لبخند بودم
درست روی لبت
نقش می بستم !

“تو” با همه ی جهان فرق داری
و من عاشق همین حس تبعیضم !

ابر و باد و مه و خورشید و من و چرخ و فلک
آه خوبم نفس چند نفر دست “تو” است ؟!

قهر که می کنی،لبخند نزن
چای تلخ را در فنجان می ریزند نه در قندان !

بحث سر گرما بود
گفتی مرا ببوس
مقابل “لب هایت”
شرمگین شد “ونوس”

مرد و زن ندارد
به نقطه ی ما شدن که رسیدی
شور انگیز ترین باش برای عاشقانه هایت
میان مردمان شهر فریاد زن “دوستت دارم”
و اگر کسی چشم غره ایی رفت
تنها دعایش کن تا عاشق شود،همین !!

همین که صدایم می‌کنی
همه چیز این جهان یادم می‌رود
یادم می‌رود که جهان روی شانه‌ی من قرار دارد
یادم می‌رود سر جایم بایستم
پابه‌پا می‌شوم
زمین می‌لرزد…

وقتی آغوشت را به روی آرزوهایم باز می کنی
آنقدر مجذوب گرمای وجودت می شوم
که جز آرامش آغوشت
تمام آرزوهای خواستنی دیگر را از یاد می برم ..

چه با قاطعیت حکم میدهی که “حواست رو جمع کن”
و من میمانم که چطور جمعش کنم وقتی تمامش پیش توست !

شعر را دوست دارم
که می‌تواند زمان را نگه دارد
و تو را کنار من
بی‌آنکه پیرت کنم
و سنگینی کنم بر شانه‌ات
گاهی
به من فکر کن
مثل دستی ناشناس
در بریده ای از عکسی قدیمی

بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
“تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــــــــــــــــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــــــــــــم دارمــــــــــت …

خواستم هرچه را که بوی تو میداد بسوزانم ؛ جانم آتش گرفت !

عشق جایی می تپد که تو باشی پس باش آنجا که باید باشی
در کنار احساسی از باران ، لطافت را از برگ جدا شده از گل هم میشود فهمید
احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش که گرمی را به تو می بخشد
احساس را باید در قابی از عقل گذاشت و عاشقانه به آن خیره شد …

بگذار مــردم هرچه دلشـــان مــی خواهد بگویند!
مــَن فقط، از تــو مـی گویــَم…
کـلـمـات را مـثل ِ گـلـبـرگ زیـر پـای تـو مـی‌ریـزم
کـه راه گـم نـکـنـی و بـر کـاغـذم بـمـانـی

قندان خانه را پُر کردم از حرفهایت
تو که می دانی من چای را تلخ دوست ندارم
هوس فنجانی دیگر کرده ام ؛ کمی بیشتر بمان !

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش اعتماد داری ..
بهت اعتماد داره ..
از دلتنگی هاش برات میگه ..
از دلتنگی هات براش میگی ..
آروم میشه ..
آروم میشی ..
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل قطره های باران پاکه ..

حال من خوب است اما عالی می شوم
وقتی که تو با نگرانی در آغوشم می گیری و می گویی :
نه عزیز من ، تو خوب نیستی ….

من و تو خیلی کارها به دنیا بدهکاریم…!
مثل یک عکس دو نفره…
یا چرخ زدن بی دلیل در خیابان…
یا بستنی خوردن در یک روز برفی…!
حتی….
چاپ کردن عکس دو نفره…
مریض شدن و گلودرد به خاطر بستنی روز برفی…!
بیبن…!
من و تو خیلی کار داریم…
من و تو حتی آشناییمان را به دنیا بدهکاریم…

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم
میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم
میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …
تو فقط برای منی !

آغوش گرمم باش
بگذار فراموش کنم لـحــظـہ هـایی را که
در سرمای بـــی کســــــــــی لرزید م

افتاده آن گوشه
گوشی همراهی که میتوانست
دل آویزترین شعر جهان را
“دوستت دارم” را
به گوش و چشم محبوب برساند
قصه دو سو دارد:
یک انتهای تلخ
یک انتهای شیرین
یکی آنکه دیگر نیست یا نبوده از ابتدا !
یکی آنکه دیگر به گوشی تلفن احتیاج نیست… در گوش هم میخوانند…!

سردم که می شود
تمام ِ اجاق هایِ جهان
برایم عشوه گری می کنند
اما من
تصمیم خودم را گرفته ام
برایِ گرم شدن
باید که تا آخر عمر
دنبال دست هایِ تو باشم . . .

همه ی کوچه ها را گشته ام
ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها
کافه های شلوغ
پاتوق های کوچک
خیابان ها و میدان ها
حالا من
به آسمان هم
نگاه نمی کنم
زیرا در آنجا هم نیستی
آب شده ای در چشم هام
یک قطره ی پاک.
خانه را هم گشته ام
بانوی من!
می شود کمد لباس را باز کنم
تو آنجا باشی و بخندی باز؟
می شود؟

توسط |۱۳۹۷-۷-۱۳ ۱۴:۳۱:۵۸ +۰۰:۰۰فروردین ۵ام ۱۳۹۲|دسته‌بندی نشده|دیدگاه‌ها برای احساسی عاشقانه بسته هستند

درباره نویسنده:

بی رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد خواستن توانستن است اما با تلاش وکوشش به نتیجه دل خواه خواهی رسید