تک بیتی۱۳۹۷-۶-۲۸ ۰۵:۰۰:۴۳ +۰۰:۰۰

دریا اگر سر می زند بر سنگ ، حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است !

بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر
در میان گریه بر احوال خود خندیده ام

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز !

تسبیح شیخ پاره شد و دانه دانه شد
از بس که استخاره زدم تا ببینمت !

بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالی است
شب چنین ، روز چنان ، آه چه مشکل حالی است

تا رفته ای ، شمار شب و روزها کنم
ایام عمر من همه یوم الحساب بود !

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن !

سنگدل با من مدارا کن ، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

ما زخم ترین شاخه ی این جنگل خشکیم
تیغ و تبری نیست که ما را نشِناسد !

گرچه می دانم نمی آیی ولی هردم ز شوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم !

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود ؟ کجا رفت ؟ چرا بود ؟ چرا نیست ؟

شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

ساعت عشق به سر میکوبد
که زمان رفت و نیامد یارت

گفتمش ساعت دیوانه بخواب
تا نگاهم ندهد آزارت !

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی !

بلای عشق را جز عاشقِ شیدا نمی داند
به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را !

من هجرِ یار دیده ام و باز زنده ام
این شرطِ عاشقی نبود ، خاک بر سرم !

نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در او جای تو باشد !

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل
امّا چه غم ، غمی که خدا می دهد به دل ؟

گفتی که به دلشکستگان نزدیکیم
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست !

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا ؟
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا …

عشق ، بازیست نه بازی که مرا مات کنی
نازنیا دل من صفحه شطرنج که نیست !

مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست
همه با قافیه ی “عشق” مصیبت دارند…

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است
چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی !

پروانه وش از عشق تو در آتشم امشب
میسوزم و با این همه سوزش خوشم امشب !

می روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد

اگرچه نیت خوبیست زیستن
اما خوشا که دست به تصمیم دیگری بزنیم !

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم !

هرچه آید به سرم باز بگویم گذرد
وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد !

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم
پیششان سر بر نمی آرم ، رعایت می کنم !

چه بگویم که زبانم دگر گویا نیست
قصه غصه و غم به همین آسانیست !