حکیمانه۱۳۹۷-۶-۲۸ ۰۵:۲۷:۳۴ +۰۰:۰۰

حکیمانه

این روزها افراد بسیار زیادی پولهایی که خودشان کسب نکرده اند را
خرج خرید اجناسی که نمی خواهند می کنند تا کسانی که دوست ندراند را تحت تاقیر قرار دهند

وقتی عصبانی هستی جواب نده
وقتی خوشحالی قول نده
وقتی ناراحتی تصمیم نگیر . . .

متاسفانه بسیاری از ما فکر می کنیم که اگر خودمان را به آتش بکشیم
تا دیگران گرم شوند چه انسان شریفی هستیم

نانوایی شلوغ بود و چوپان هی این پا و اون پا میکرد…
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر بی قرار و نگرانی؟
چوپان گفت:
گوسفندانم را رها کرده ام و آمده ام نان بخرم می ترسم گرگ آن ها را بخورد…
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را بخدا نمی سپاری تا دیگر نگرانی نداشته باشی؟
چوپان گفت :
سپرده ام . ولی خدای گوسفند خدای گرگ هم هست..

خوشبختي،
خوشبختي را نامه رسان نمی آورد!
خوشبختي،
نامه اي نيست كه يك روز،
نامه رساني،
زنگ در خانه ات را بزند و
آن را به دست هاي منتظر تو بسپارد…
خوشبختي ،
ساختن عروسك كوچكي است از يك تكه خمير نرم شكل پذير…
به همين سادگي،
به خدا به همين سادگي…
اما يادت باشد كه جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد
نه از هيچ چيز ديگر..!

گنجشک
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.”
گنجشک گفت: ” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

وقتی که بود، نمی دیدم؛ وقتی می خواند، نمی شنیدم.
وقتی دیدم که نبود؛ وقتی شنیدم که نخواند.
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال،
در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد؛
توتشنه ی آتش باشی و نه آب.
و چشمه که خشکید،
چشمه، که از آن آتش که تو تشنه آن بودی، بخار شد و به هوا رفت؛
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت؛
و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ،
تو تشنه ی آب گردی و نه آتش.
و بعد ؛
عمری گداختن؛ از غم نبودن کسی، که تا بود،
از غم نبودن تو، می گداخت.

خدا وجود دارد
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت.در بین کار،گفتگوی جالبی بین آن مرد و آرایشگر،در مورد خدا صورت گرفت.
آرایشگر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید:چرا؟
آرایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی و ببینی.مگر می شود با وجود خدای مهربان این همه مریضی،درد و رنج وجود داشته باشد؟!
مشتری چیزی نگفت و بعد از اینکه اصلاح سرش تمام شد از مغازه بیرون رفت.به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد،مردی را با مو های ژولیده و کثیف،در خیابان دید.با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:می دانی،به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند.آرایشگر با تعجب پرسید:چرا این حرف را میزنی؟!
من اینجا هستم وهمین الان مو های تو را مرتب کردم
مشتری با اعتراض گفت:پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجود دارند؟
آرایشگر پاسخ داد:آرایشگرها وجود دارند،فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند. و مشتری گفت:دقیقا همین است.خدا وجود دارد،فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!برای همین است این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.