دوبیتی۱۳۹۷-۶-۲۸ ۰۵:۳۶:۱۳ +۰۰:۰۰

زدم فریاد خدایا این چه رسمیست
رفیقان را جدا کردن هنر نیست
رفیقان قلب انسانند خدایا
بدون قلب چگونه میتوان زیست

گفتم تو شیرین منی گفتی تو فرهادی مگر
گفتم خرابت میشوم گفتی تو ابادی مگر
گفتم ندادی دل به من گفتی تو جان دادی مگر
گفتم فراموشم مکن گفتی تو در یادی مگر

زیباترین گل با اولین باد پاییزی پر پر شد
با وفا ترین دوست به مرور زمان بی وفا شد
این پر پر شدن از گل نیست از طبیعت است
واین بی وفایی از دوست نیست از روزگار است

زندگی عشق است افسانه نیست
ان که عشق را افرید دیوانه نیست.
عشق ان نیست که کنارش باشی
عشق ان است که به یادش باشی

زندگی یک بازی درد اوراست
زندگی یک اول بی اخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم

دلم با عشق تو عاشق ترین شد
تمام لحظه هایم بهترین شد
ولی بی مهریت کار دلم ساخت
دل تنهای من تنها ترین شد

ای که میپرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهورمهر نیست
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ومن قربان اوست

وقتی که از قربت ایام دلم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم میمیرد
دل به رویای خوش خاطره ها میبندیم
باز هم خاطر تو دست مرا میگیرد

با تو بودن همیشه پر معناست
بی تو روحم گرفته وتنهاست
با تو یک کاسه اب یک دریاست
بی تو دردم به وسعت دریاست

در دیده ی تو رمز نهانی پیداست
در جام نگاه تو جهانی پیداست
کس ره نبرد درون ان قطعه ی راز
کز بام وبرش تیر وکمانی پیداست

کاش وقتی اسمان بارانی است
چشم را با اشک باران تر کنیم
کاش وقتی که تنها میشویم
لحظه ای را یاد یک دیگر کنیم

زندگی را خوب باید ازمود
اهل صبر و غصه واندوه بود
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
با جان ودل یارم شوی تا عشق زارت شوم

عاشق یک بار به دنیا میاد وسه بار میمیره:
وقتی یارشو با کسی کسی میبینه
وقتی بفمه اون دوستش نداره
وقتی بفهمه هیچ وقت بهش نمی رسه

خاک شد هر که در این خاک زیست
خاک چه داند که این خاک کیست
یاد باد یاد …………یاد باد ان که زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است
ولی برای رسیدن بهانه بسیار است
بر آن سریم کزین قصه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟

کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند
که از تو، از تو بریدن چقدر دشوار است
مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم
نمی شود به خدا، پای عشق در کار است

تو از سلاله ی سوداگران کشمیری
که شال ناز تو را شاعری خریدار است
در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب
دعای من به تو تنها خدانگهدار است

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزینش این انتخاب ناچار است
همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد
برای خاطره هایی که زیر آوار است

لکه ی ننگی که می بینی به دامان من است
چون خط و خال پلنگان جزئی از جان من است
در مصاف دلبری های مدامت دیده ام
آنکه هر دفعه سپر انداخت ایمان من است

شهر بعد از تو بلایی بر سرم آورده که
آنچه نوح آن را بلا خوانده است باران من است
عشق حتی با تماشا هم سرایت می کند
من پریشان تو و جمعی پریشان من است

مثل قلیانی که می سوزاند آرامت کند
آنکه زخمم می زند خود نیز درمان من است
هیچ چشمی لایق دیدار گیسوی تو نیست
من محمد خان ام و این شهر کرمان من است

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
درد من این روزها از جنس دردی دیگر است
کوچه ات بی من مسیر کوچه گردی دیگر است

راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولی –
رهنورد این بار اما رهنوردی دیگر است
فرق ما در “آنچه بودیم” است با “آنچه شدیم”
تو همان زن هستی و این مرد، مردی دیگر است

نقشه ی گنجی که من میخواستم پیش تو نیست
ظاهرا در سینه ی دریانوردی دیگر است
چشمهایت را که بستی با خودم گفتم: جهان –
باز هم در آستان جنگ سردی دیگر است

در درونم جنگجویی از نفس افتاده، باز –
با وجود این به دنبال نبردی دیگر است
وقت خوشحالی ندارم، زندگی من فقط –
داغ روی داغ و دردی روی دردی دیگر است

سبز بودم که به تیغ هرس انداختی ام
دست و پا بسته به چنگ هوس انداختی ام
خواستم پشت و پناهم بشوی اما حیف
سپرم کردی و در تیر رس انداختی ام

جلد بامت شده بودم که تو بالم بدهی
بال و پر بسته به کنج قفس انداختی ام
در قفس گشته ام انقدر که دورت بزنم
دور باطل زدم و از نفس انداختی ام

مثل یک بچه ی نا خواسته زاییده شدم
مثل یک مادر ناچار پس انداختی ام
بدان قدر مرا، مانند من پیدا نخواهد شد
که هر کس با تو باشد غیر من، دیوانه خواهد شد

نه ترکم می کند عشقت، نه کاری می دهد دستم
جوان بیکار اگر باشد، وبال خانه خواهد شد
اگر امروز بغضم را، براند شانه های تو…
کسی غیر از تو فردا گریه ام را شانه خواهد شد

غرورم را شکستی راحت و هرگز نفهمیدی
که «برجی خسته» با پس لرزه ای ویرانه خواهد شد
نفهمیدی که وقتی عشق باشد، کرم خاکی هم
اگر پیله ببافد دور خود، پروانه خواهد شد

تو را من زنده خواهم داشت، زیرا عشق من روزی
برای نسلهای بعد ما افسانه خواهد شد…
آسمان دزد است، کشتی حالِ بادش را ندارد
او فقط از دزد دریایی نمادش را ندارد

باز می پرسی که کشتی های من غرق است؟ آری
مثل معتادی که خرج اعتیادش را ندارد
باغ وحشی را تصور کن که می رقصد پلنگی
تاب اشک ما و مرگ هم نژادش را ندارد

بی قرارم مثل وقتی مادری با یک شماره
می رود تا باجه ها اما سوادش را ندارد
حکم جنگ آمد تصور کن که سربازی نشسته
غیرتش باقی ست اما اعتقادش را ندارد

آب راکد را که دیدی؟ چون سرش بر سنگ خورده
رود بود و حال شوق امتدادش را ندارد
درد یعنی شاعری در دفتر شعرش ببیند
مثل سابق دیگر آن احساس شادش را ندارد

خانم اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید

آخر تو… بگذریم، چه تغییر می کند؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز یادم است زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید

هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید

یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون، چکّه چکّه، چکّه شد از چاقویم چکید
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید

من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید
آ‌ب و گلاب، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام، زن لاغر سپید

آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
کسی از کوچه ها رد شد، که دارد عطر و بویت را
نشانم می دهد باد پریشان، سمت و سویت را

همین کافیست، اینکه باشی و بعد گپ و چایی
دو دستت را بگیرم من، و با لبخند رویت را…
تو آن پیغمبری هستی که با اعجاز می آید
بکش دستی به موهاتو، در آور گیره مویت را

من و او هر دو عاشق، او اگر آری، چرا من نه؟
به آتش میکشانم آخرش ببر پتویت را
نه اینکه مرد آن باشم، جنون گل میکند گاهی
به رسم شیر و آهو گاه می خواهم گلویت را

گمانم آن زمانی که، تماشا میکنی خود را
در آیینه، خودت عاشق شوی گهگاه اویت را
شبیه معبدی هستی، پر از گنجینه ی زیبا
که میخواهد ببیند هر کسی یکبار تویت را

کسی جز من سزاوار نگاه مهربانت نیست
به دنبال چه می گردی؟ رها کن جستجویت را
درون سینه ام زخمیست کاری، آه کاری کن
که جراحان بیاموزند، ترفند رفویت را

نخواهی خاطرم را هم، من از یادت نمی کاهم”
درون سینه دارم تا همیشه آرزویت را
به چشم خلق چنان مست و فارغ از بندی
که نیست باورشان بنده ی خداوندی

مدام از همه دل می بری ولیکن خود
چرا به این همه دلداده دل نمی بندی؟
به دامِ کبرِ خود افتادی و شدی شیطان
به دام وسوسه ای از بهشت دل کندی

به خون کشیده ای و می کشی به خون هر دم
برای آنکه بگویی به من هنرمندی
چرا به گریه بیفتم که خوب می دانم
به چشم های پر از اشک نیز می خندی

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید چه بگویم به پرستار جوانم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم؟
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه ی جانم
بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگر باز شود قفل دهانم-

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش…
چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم

بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ‌ی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر به ‌هدر رفته ‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ ام، امّا گله‌ ای از تو ندارم

در سینه‌ ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌ های خودم را بشمارم
از غربت ام آنقدر بگویم که پس‌ از تو
حتّی ننشسته ‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان، حوصله کن می رسد آن‌ روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک‌ بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی ‌اش را بفشارم…
خنده ات ساخت و ساز، اخم تو ویرانی ها
گیسوانت گره ی کورِ پریشانی ها

اشک تو در صدد حمله ی قلبی به من است
یورش آورده به من لشکر اشکانی ها
نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت
طاق ها ساخت اگر دولت ساسانی ها

از لب سرخ تو حرفی نزدم می ترسم
زعفران باد کند دستِ خراسانی ها
چشم تو جنگل سبزی ست در آغوش خزر
آشنایند به این منظره گیلانی ها

درّی و در دل یک مشت پر از مروارید
نادری باز در انبوه فراوانی ها
نمِ باران نشسته روی شعرم… دفترم یعنی
نمی بینم تو را، ابری ست در چشم تَرم یعنی

سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم
فقط یکریز می گردد جهان دورِ سرم یعنی
تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم
تمام هستی ام نابود شد، بال و پرم یعنی

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم
اذان گفتند و من کاری نکردم… کافرم یعنی؟
اگر ده سال بر می گشتم از امروز می دیدی
که من هم شور دارم عاشقی را از بَرَم یعنی

تنِ تو موطِن من بوده پس در سینه پنهان کن
پس از من آنچه می ماند به جا؛ خاکسترم یعنی
نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم
اگر منظورت این ها بود، خوبم… بهترم یعنی

نگاه می کنم از پشت مات شیشه تو را
نخواستم که بفهمی گل ام همیشه تو را…
چقدر دوست… نه! اما نمی شود اصلا
چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را…

مرا جوانه زدی، ریشه کرده ای، وقتی
تمام من شده ای: برگ، ساقه، ریشه… تو را –
چطور می شود از هم جدا کنم آخر؟
چطور خاطره های روان پریش تو را…

تو را تلاش کنم تا رها کنم از ذهن؟
خدای من! چه کنم؟ نه! ببین، نمیشه تو را
ببین نمیشه تو رو ریخت توی این کلمات
چطور میشه؟ بگو که چطور میشه تو را –

اسیر این کلمات اطو کشیده کنم؟!
چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را …
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی ست
دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست
شعر آنی ست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست
تو را آن گونه می خواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که می بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که
نمی دانم زمانش را، نمی یابم مکانش را
من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می بیند امشب دشمنانش را
تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم
از آن پس بارها گم کرده ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد
بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را
تو ماهی باش تا دریا برقصد، موج بردارد
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در میخانه ای از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را
گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد
ناخواسته در تیررس راهزن افتاد

در تیررس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان و سپر از دست من افتاد
بی دغدغه بی هیچ نبردی دلم آرام
در دام دو تا چشم، دو شمشیر زن افتاد

می خواستم از او بگریزم دلم اما
این کهنه رکاب از نفس، از تاختن افتاد
لرزید دلم مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هم وطن افتاد

درگیر خیالات خودم بودم و او گفت
من فکر کنم چایی تان از دهن افتاد
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد
پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد
نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد
ظهر آن روز بهاري چه نمازي بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

غم مخور معشوق اگر امروز و فردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند

جز نوازش شیوه ای دیگر نمی داند نسیم
دکمه ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند
روی زرد و لرزشت را از که پنهان می کنی؟
نقطه ضعف برگها را باد پیدا می کند

دلبرت هر قدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند
از دل همچون زغالم سرمه می سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می کند

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می کند
زیبائی و زیبائی تو ورد زبان است
موهات سیاه است و دو ابروت کمان است

چشمان تو گیرنده تر از قهوه ی قاجار
خون قجری در رگ تو در جریان است
اینجا سر زیبائی تو کنگره برپاست
زیبائی تو سوژه ی اجلاس سران است

آنقدر مهمی که به یک خنده و اشکت
بازارچه ی ارز و طلا در نوسان است
در شهر قدم می زنی و پشت سر تو
یک مجمع دیوانه و سرگشته روان است

بانو! سر تسخیر تو جنگی شده آغاز
این جاذبه آغازگر جنگ جهان است
بیخود پی توصیف تو در شعر گرفتم
چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است

کس مثل تو اسطوره ی شیرین دهنی نیست
همرنگ لبت هیچ عقیق یمنی نیست
پوشانده تنت را شب مویی که یقیناً
کوتاه تر از پیرهن ترکمنی نیست

دریاچه ی آغوش تو آرام که باشد
در ذهن چه کس وسوسه ی آبتنی نیست
کارم شده در شهر بگردم و بگریم
دیوانگی هیچ کس این حد علنی نیست

در حسرت دیدار توام تا به قیامت
روزی که تنی دستخوش پیرهنی نیست
در من نفسی هست که هر مرد ندارد
در تو هوسی هست که در هیچ زنی نیست

از همان روزی که در باران سوارم کرده ای
با نگاهت هیچ میدانی چکارم کرده ای؟
با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی
با همان یک لحظه عمری بی قرارم کرده ای

جرعه ای لبخند گیرا از شراب جامدت
بر دلم پاشیده ای، دائم خمارم کرده ای
موج مویت برده و غرق خیالم کرده است
روسری روی سرت بود و دچارم کرده ای

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر
با نگاهت، خنده ات، مویت، شکارم کرده ای
در خیابان اولین عابر منم هر صبح زود
در همان جایی که روزی غصه دارم کرده ای

رأس ساعت میرسی، می بینمت، رد میشوی…
کم محلی می کنی، بی اعتبارم کرده ای
من مهندس بوده ام دلدادگی شأنم نبود
تازگی ها گل فروشی تازه ‌کارم کرده ‌ای

در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بوده ام
خوب‌ کردی آمدی… مجنون تبارم کرده ای
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم… با دل های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر
رفته ای… اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز… فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: “عاشقم”
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر.

نخورده می چه داند شراب یعنی چه ؟
ندیده آب چه داند سراب یعنی چه ؟
درست نیست که بدانی چه حالتی دارم
مرا ببین که بدانی خراب یعنی چه !

بعد من با یاد من افسوس مى ماند به جا
در میان کلبه ها فانوس مى ماند به جا
میروم تا گم شوم در جاده هاى ناشناس
کس نمی یابد مرا ، افسوس مى ماند بجا …

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گریه رو به رو عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد
من عاشق او بودم و او عاشق او

ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺬﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺴﺖ
ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﻣﺴﺖ
ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺧﻮﻧﻢ ﺭﯾﺰﯼ
ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ !

لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان را
روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را
من از هر جای دنیا هرکه هستم عاشقت هستم
به مهرت بسته ام دل را ، به دستت داده ام جان را

آن حرف که از دلت غمی بگشاید
در صحبت دل شکستگان می باید
هر شیشه که بشکند ندارد قیمت
جز شیشه دل که قیمتش افزاید !

مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب ؟! چقدر این دو برادر دورند
مژده‌ی وصل برادر به برادر برسان

عاشقی دانی چه باشد ؟ بی دل و جان زیستن
جان و دل بر باختن ، بر روی جانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن

غم ، حادثه ، تردید ، من و تنهایی
یک شیشه ی می لبالب و تنهایی
من مانده کنار جاده ی خاطره ها
با یک چمدان سوز و تب و تنهایی

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

تا مثل من تو هم بشوی مبتلای تو
باید که از خودت بنویسم برای تو
من شانه ام پر از گسل است و بلا به دور
امشب چه گریه خیز شده شانه های تو ؟!

عشق بازی کار فرهاد است و بس
دل به شیرین داد و دیگر هیچکس
مهر امروزی فریبی بیش نیست
مانده ام حیران که اصل عشق چیست ؟!

موی افشان میکنی رفع خطر کردم عزیز
عقل حیران میکنی رفع خطر کردم عزیز
کشته ها را دیده ام ، زین پس فراری ام ز تو
وَان یکادی خوانده ام رفع خطر کردم عزیز

دل زمزمه می‌کرد ، هلاکش کردند
با تیغِ برهنه چاک چاکش کردند
دل ، دهکده ای بود پر از چشمه و گل
از لوث وجود عشق پاکش کردند !

ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻟﻢ ﺁﻩ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺁﻫﻦ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ
ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ﺑﻨﺸﯿﻦ ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﭼﺎﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ !

اندازه ی یک وقفه ی کوتاه بمان
حتی شده تا نیمه ی این راه بمان
دلتنگ تو بودن به خدا ممکن نیست
نه ، آه نکش ، آه نرو ، آه بمان !

لبخند زدی و خنده ات خاطره شد
هر اخم تو فرشی از هزاران گره شد
یک صفحه ی صاف بود ، از آن آغاز
تا دور تو چرخید زمین ، دایره شد !

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید ؟
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلبِ آسمان نهان شُدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک !

عشق یعنی حسرت پنهان دل
زندگی در گوشه ویران دل
عشق یعنی سایه در یک خیال
آرزوی سرکش و گاهی محال

باز هم از یاد تو ، شعله به پا خواسته
آتش سرخش ز نور ، قلب من آراسته
زردی روی مرا نیک تماشا نما
شمع وجود من از ، دوری تو کاسته !

روزهایم عجیب دلگیرند
مثل آن جمعه ای که تب دارد
با دل من کمی مدارا کن
به خدا قلب هم عصب دارد

در نوبتی دوباره دلت را مرور کن
از غم به هر بهانه ی ممکن عبور کن
گیرم تمام راه تو مسدود شد ، بگرد
یک آسمان تازه و یک جاده جور کن !

چشمان سیاه تو مرا خواهد کشت
افسون نگاه تو مرا خواهد کشت
اینگونه که آه می کشد لب هایت
پس لرزه ی آه تو مرا خواهد کشت

چون کنم یاد تو ، نوری با من است
غایبی ، اما حضوری با من است
درد دلها میکنم با “عکس” تو
وه عجب “سنگ صبوری” با من است !

تو نباشی لحظه ها بیهوده است
در پس لبخندهایم گریه است
تو نباشی غم اسیرم میکند
دوریت هر لحظه پیرم میکند !

هرکه گردد پاک طینت ، محرم دلها شود
هرکه در خون صاف گردد ، قابل مینا شود
از دهان گل شنیدم بر سر بازار گفت
هر که با ناکس نشیند عاقبت رسوا شود !

ای نازنین جواب معمای من تویی
تنها چراغ روشن شبهای من تویی
وقتی دلم گرفت از انبوه ابرها
احساس آفتابی دنیای من تویی

دلم خون شد غریبانه
عذابم را ندیدی تو
قفس شد سهم من اما
چه خوب آسان پریدی تو ؟!