عاشقانه۱۳۹۷-۶-۲۸ ۰۶:۲۵:۱۲ +۰۰:۰۰

bartarinpanlsms.net-3

عا شقا نه
ﺑﻮﺩ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﻮﺕ ﺩﻝ
ﻣﻨﻮﺭ ﺷﺪ ﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﺳﺎﺣﺖ ﺩﻝ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﻝ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﯿﻤﺖ ﺩﻝ

دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جز محنت و درد تو نجوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نرود هرگز

می زند فقط به یاد عشقت این نبض
جز تو من به کس نگفته بودم این رمز
گر بری سفر به پای تو کنم صبر
تا چمن به زیر پای من شود سبز

بردامن تو دست نیازم بادا
پیوسته غم تو دلنوازم بادا
همواره خیالت که در آغوش من است
آگاه زمن و سوزوگدازم بادا

شب نیست که آهم به ثریا نرسد
از چشم ترم آب به دریا نرسد
میمیرم از این غصه که آیا روزی
دیدار به دیدار رسد یا نرسد

تو را بر کوه خواندم آب می شد
به دریا گفتمت بی تاب می شد
چو بر شب نام پاکت را سرودم
ز خورشید رخت سیراب می شد

خیلی وقته چشمهایم از فکر تو بارانیست
سال هاست دریای دلم از عشق تو طوفانیست
دیگر کاسه صبرم شده لبریز از درد بی تو بودن
خدایا انتظار دیدن یار چقدر طولانیست

دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی

گفتم به گل زرد چرا رنگ منی
افسرده و دلتنگ چرا مثل منی
من عاشق اویم که رنگم شده زرد
تو عاشق کیستی که هم رنگ منی

با تو بر مرغان دریایی امیرم
بی تو در زندان تنهایی اسیرم
با تو در کاخ وفا ارباب عشقم
بی تو در کوه جفا سنگی حقیرم

کاش می شد همدلی را قاب کرد
ساکنان شهر غم را خواب کرد
کاش می شد نور چشمان تو را
جانشین تابش مهتاب کرد

هرقدر رفاقت بکنم می ارزی
اظهار صداقت بکنم می ارزی
آن قدر عزیزی تو برایم ای دوست
صد بار که یادت بکنم می ارزی

خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
گوشم از آواز غمگین سکوت شب پراست
لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن

دلم در حلقه غمها نشسته
زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست
تو را می خواهم و اینها بهانه ست

نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست
گوش کن نبض دلم ، زمزمه اش با تو یکیست
بیمار عشق توست پرستوى روح من ، از این مریض خسته عیادت نمی کنى !؟

در برهوت بی کسی تنها تو همزاد منی
ای نازتر از خواب شبم ، همواره در یاد منی

بهترین دوست خواهی بود حتی اگر سختی راه ، چشمانت را از من دور کند و بهترینی حتی اگر طنین صدایت به گوش من نرسد.

وقتی برای موندنت ، فاصله ها حَریص می شن
واسه یه لحظه بودنت، ثانیه ها عزیز می شن

ای نگاهت رونق فردای من
در تو معنا می شود دنیای من
ای کلامت بهترین اثبات عشق
با تو ماندن آرزوی رویای من

من بهار را بی تو دوست ندارم
من عشق را بی تو دوست ندارم
من نفس کشیدن را بی تو دوست ندارم
من زندگی را بی تو دوست ندارم

نفس بده که برات نفس نفس بزنم
نفس به جز تو نخواهم برای کسی بزنم
مرا اسیر خود کردی دعایم کن
که آخرین نفس را در این قفس بزنم

من و تو از تبار بی کسانیم
در این غوغا چه کس را دوست بنامیم
کسی نشنیده فریاد کمک را
کمک کن تا برای هم بمانیم

شاد باش که از شادی تو دلشادم
تا تو شادی ز غم هر دو جهان آزادم
لذت زندگی من همه خرسندی توست
بی وفایم که وفایت برود از یادم

شبها که بی تو پلک غزل بسته می شود
از لحظه های بی تو دلم خسته می شود
باور نمی کند دل مغرور و ساکتم
هر لحظه بیشتر به تو وابسته می شود

تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت
می توان گفت که من چلچله باغ توام
مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف
سخت محتاج به گرمای پر و بال توام

در باغ دلم جوانه ای باید و نیست
شوق غزل ترانه ای باید و نیست
خواهم که تو را ببینم اما چه کنم
دیدار تو را بهانه ای باید و نیست

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تا قاف ترین قله ی هستی
سیمرغ ترین همسفرم باش
من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم
تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات
شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره بچینم برات ؟

بخند ای عشق ای امید فردا که من خندیدنت را دوست دارم
به باغ خاطرم هر روز و هر شب تو را تنهای تنها دوست دارم
منم چون ماهی افتاده در شن تو را مانند دریا دوست دارم
نگاهی کن به من ای عاشق دل تو را مانند رویا دوست دارم

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

“عاشقان
“عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد

“یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم
شوق دیدار تو دارم ، به کجا پر بزنم

“تاجان به تنم باشد
یادت به سرم باشد
تاسر ندهم بر باد
هرگز نروى از یاد

سکوت بی بهانه ترین صدای مهر است و من سکوت می کنم تا بگویم دوستت دارم

یه نفر ، یه جایی ، تمام رویاهاش تو بودی ، وقتی که به تو فکر میکنه احساس میکنه زندگی واقعا با ارزشه ، پس هروقت دلت گرفت این حقیقت رو به خاطر داشته باش ، یه نفر ، جه جایی ، بیقرارته !

ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻧـﺎﺯ … ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﻧﯿــﺎﺯ …
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ، ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﺎﯾﺪ …
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﺎﺧﺘﻦ ،ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﻮﺧﺘﻦ …
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻟﺪﺍﺭ ،ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ …
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﺭﯼ،ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﮔﺎﻫﯽ…
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻡ، ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﺯ ﺩﻡ…
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﺨﺎﻭﺕ ،ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ .…
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﯿﺎﺭﺍﻡ ،ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﯿﺎﺳﺎﯼ…
ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﻫﻮﺱ،ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺟﺎﻡ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻧﻔﺲ…
ﻭ ﻣﺮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻭﺍﮊﻩ ﻭ ﺁﻧﻬﻢ “ﻣﺮﺩ ” ……
ﻭ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﻭﺍﮊﻩ ﻭ ﺁﻧﻬﻢ “ﻋﺸـﻖ”
همانقدر كه زن را بايد فهميد …
مرد را هم بايد درك كرد …
همانقدر كه زن “بودن” ميخواهد …
مرد هم “اطمينان” ميخواهد …
همانقدر كه بايد قربان صدقه ي روي بي آرايش زن رفت …
بايد فداي خستگي هاي مرد هم شد …
همانقدر كه بايد بي حوصلگي هاي زن را طاقت آورد …
كلافگي هاي مرد را هم بايد فهميد …
خلاصه “مرد” و “زن” ندارد ….
به نقطه ي “مــا” شدن كه رسيدي …
بهترين باش برايش …
بگذار حس كند هيچكس به اندازه تو دركش نميكند

خدا گوید:
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان!
بدان همواره آغوش من باز است
شروع كن…
یك قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

خدا
به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

تـــــو کجـــــــــــایی سهـــــــــــــراب ؟
چشم ها را بستند و چـــــــه بـــــــا دل کردند
وای سهراب کجایی آخـــــــــــــــــر ؟؟؟..
زخم ها بر دل عاشق کردند ……خــــــــون به چشمان شقایق کردند ….آب را گـــــــل کردند
تـــــــو کجایی سهراب ؟؟؟؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند…….همه جا سایه ی دیوار زدند
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالــــــــــــــــی است! دل خوش سیـــــــــــــــــــــری چند ؟؟؟؟
صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب…! قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است- من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق…! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم…

دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت
دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت …

دوسـت دارم یـڪ شبـی، هفتــاد سـال پیـــر شـوم
در ڪنــار خیـابــانی بـایستـــم . . .
تـــو مـرا بـی آنڪــﮧ بـشنــاسی ، از ازدحـام تــلخ خـیـــابـان عبــور دهــی . . .
هفتـــاد ســال پیـــر شـدن یــک شبـــی
بـه حـس گـــــرمــی دسـتـهای تـــو
هنــگامـی کـه مرا عبــور میـدهـی بــی آنـڪـﮧ بـشنــاســی،
مـی ارزد . . .!

تو که گفتی:
نقاش نیستی
پس چرا به تو فکر می کنم،
دنیایم
رنگـــــــــی می شود

خنکای یک عصر بهاری …
کنار شاه بوته یاسی وحشی …
میزی که کاسه ای پُر از پولکی زعفرانی دارد
و دو فنجان چای داغ را خیال خواهم کرد …
لطفا به خیالم بیا !

کمی از مرا بده
بروم کمک بیاورم
بیشتر عاشقت شوم !

ماه را مـــی بوسم
دهانم بوی ” تو” را می گیرد

من فقط ساز “تو” ام
تنها ” تو” نوازشم کن
تنها “تو” مرا بنواز !

چشمهایت حرف می زنند و لب هایت پلک
کدام را ببینم؟! کدام را ببوسم؟!

کار دیگری نداریم من و خورشید
برای دوست داشتنت
بیدار می شویم هرصبح !

این گل ها که می بینی
گل نیستند، “تویی”
تکثیر شده ایی !

بدهکار هیچکس نیستم
جز همین ماه،که “تو” را مدام به یادم می آورد !!

ای در دلـــــــم نشسته…
از “تو” کجا گریزم،کجـــــــــــا…؟!

“تو” در آسمــــــان هایی
اینجا روی زمین؛تنها با تصویرت عشق بازی می کنند !!

مثل خورشید می مانی
درخشش ات همیشگی ست !

هرصبح با صدای عطر “تو” بیدار می شوم
کوکِ ساعت بهانه است !

دیوانه ایی دیروز از یک ماهی انتظار پرواز داشت
شگفتا؛مثل این ست که از من بخواهند فراموشت کنم !!

خدا وقتی گونه هایت را می تراشید
لب هایت را می بافت
پاهایت را بنا می کرد
دستانش نمی لرزید ؟!

کاش لبخند بودم
درست روی لبت
نقش می بستم !

“تو” با همه ی جهان فرق داری
و من عاشق همین حس تبعیضم !

ابر و باد و مه و خورشید و من و چرخ و فلک
آه خوبم نفس چند نفر دست “تو” است ؟!

قهر که می کنی،لبخند نزن
چای تلخ را در فنجان می ریزند نه در قندان !

بحث سر گرما بود
گفتی مرا ببوس
مقابل “لب هایت”
شرمگین شد “ونوس”

مرد و زن ندارد
به نقطه ی ما شدن که رسیدی
شور انگیز ترین باش برای عاشقانه هایت
میان مردمان شهر فریاد زن “دوستت دارم”
و اگر کسی چشم غره ایی رفت
تنها دعایش کن تا عاشق شود،همین !!

همین که صدایم می‌کنی
همه چیز این جهان یادم می‌رود
یادم می‌رود که جهان روی شانه‌ی من قرار دارد
یادم می‌رود سر جایم بایستم
پابه‌پا می‌شوم
زمین می‌لرزد…

وقتی آغوشت را به روی آرزوهایم باز می کنی
آنقدر مجذوب گرمای وجودت می شوم
که جز آرامش آغوشت
تمام آرزوهای خواستنی دیگر را از یاد می برم ..

چه با قاطعیت حکم میدهی که “حواست رو جمع کن”
و من میمانم که چطور جمعش کنم وقتی تمامش پیش توست !

شعر را دوست دارم
که می‌تواند زمان را نگه دارد
و تو را کنار من
بی‌آنکه پیرت کنم
و سنگینی کنم بر شانه‌ات
گاهی
به من فکر کن
مثل دستی ناشناس
در بریده ای از عکسی قدیمی

بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
“تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــــــــــــــــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــــــــــــم دارمــــــــــت …

خواستم هرچه را که بوی تو میداد بسوزانم ؛ جانم آتش گرفت !

عشق جایی می تپد که تو باشی پس باش آنجا که باید باشی
در کنار احساسی از باران ، لطافت را از برگ جدا شده از گل هم میشود فهمید
احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش که گرمی را به تو می بخشد
احساس را باید در قابی از عقل گذاشت و عاشقانه به آن خیره شد …

بگذار مــردم هرچه دلشـــان مــی خواهد بگویند!
مــَن فقط، از تــو مـی گویــَم…
کـلـمـات را مـثل ِ گـلـبـرگ زیـر پـای تـو مـی‌ریـزم
کـه راه گـم نـکـنـی و بـر کـاغـذم بـمـانـی

قندان خانه را پُر کردم از حرفهایت
تو که می دانی من چای را تلخ دوست ندارم
هوس فنجانی دیگر کرده ام ؛ کمی بیشتر بمان !

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش اعتماد داری ..
بهت اعتماد داره ..
از دلتنگی هاش برات میگه ..
از دلتنگی هات براش میگی ..
آروم میشه ..
آروم میشی ..
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل قطره های باران پاکه ..

حال من خوب است اما عالی می شوم
وقتی که تو با نگرانی در آغوشم می گیری و می گویی :
نه عزیز من ، تو خوب نیستی ….

من و تو خیلی کارها به دنیا بدهکاریم…!
مثل یک عکس دو نفره…
یا چرخ زدن بی دلیل در خیابان…
یا بستنی خوردن در یک روز برفی…!
حتی….
چاپ کردن عکس دو نفره…
مریض شدن و گلودرد به خاطر بستنی روز برفی…!
بیبن…!
من و تو خیلی کار داریم…
من و تو حتی آشناییمان را به دنیا بدهکاریم…

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم
میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم
میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …
تو فقط برای منی !

آغوش گرمم باش
بگذار فراموش کنم لـحــظـہ هـایی را که
در سرمای بـــی کســــــــــی لرزید م

افتاده آن گوشه
گوشی همراهی که میتوانست
دل آویزترین شعر جهان را
“دوستت دارم” را
به گوش و چشم محبوب برساند
قصه دو سو دارد:
یک انتهای تلخ
یک انتهای شیرین
یکی آنکه دیگر نیست یا نبوده از ابتدا !
یکی آنکه دیگر به گوشی تلفن احتیاج نیست… در گوش هم میخوانند…!

سردم که می شود
تمام ِ اجاق هایِ جهان
برایم عشوه گری می کنند
اما من
تصمیم خودم را گرفته ام
برایِ گرم شدن
باید که تا آخر عمر
دنبال دست هایِ تو باشم . . .

همه ی کوچه ها را گشته ام
ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها
کافه های شلوغ
پاتوق های کوچک
خیابان ها و میدان ها
حالا من
به آسمان هم
نگاه نمی کنم
زیرا در آنجا هم نیستی
آب شده ای در چشم هام
یک قطره ی پاک.
خانه را هم گشته ام
بانوی من!
می شود کمد لباس را باز کنم
تو آنجا باشی و بخندی باز؟
می شود؟

دلم هوس یک دوست قدیمی کرده
یک رفیقِ شش دانگ
یک آرامِ دل ،
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده
و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد
رفیقی که
من نگویم و او بشنود…
بخندم و حجــم بغضم را در خنده ام ببیند…
رفیقی که بگویمش برو ، اما بماند
که نرود ،
وقتی ماندنش آرامم می کند
نیســت…
دلم گرفته ایـن روزها ….

نبودنت آزار می دهدمرا..
حتی در مجازی ترین دنیای امروزی..
“من”دلبسته ام به اسمی که میدانم می فهمدمرا
من دلخوش کرده ام به دیدن نام تو
با نبودنت” این دلخوشی کودکانه را از من نگیر”

چشمانت را ببند و فقط لحظه ای خود را به جای من بگذار…حس می کنی چقدر تنهایم؟!
وقتی میان این همه ادمک چوبی شانه ای نیست که تکیه گاه گریه ام باشد
وقتی که اغوشی نیست که از همه دل خستگی ها در بر بگیرم
وقتی دست های گرمی نیست که دستانم را شریک شود
یا اشکانم را با سر انگشت هم دلی پاک کند
وقتی که هیچ چشم منتظری در این دنیا برای من پلک نمی زند
وقتی صدایی نیست که خستگی لحظه هایم را با لحن گرمش دل داری دهد
وقتی که هیچ گوشی نیست که همه دردو دلهایم را بشنود
حس می کنی تنهاییم را؟؟!!
اگر حس کردی
تو بگو چه باید کرد