مهدوی۱۳۹۷-۶-۲۸ ۰۷:۳۰:۵۲ +۰۰:۰۰

مهدوی

اى شه منتظر از منتظران چهره مپوش
که دگر جان به لب از محنت هجران آمد
همه گویند که مفتاح فرج صبر بود
صبر نَتْوان که دگر عمر به پایان آمد

چه خوش است اگر بمیرم به ره ولای مهدی
سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی
همه نقد هستی خود بدهم به صاحب جان
که یکی دقیقه بینم رخ دلگشای مهدی

خدایا مردم از هجران مهدی
ندیدم چهره ی تابان مهدی
چنانم کن که بنمایی حسابم
مرا در زمره ی یاران مهدی

کند هر کس ز درگاهت گدایی
به حق حق رسد آخر به جایی
نبرده بویی از عرفان و معنا
ندارد آنکه با تو آشنایی

نباشد بی تو عالم را صفایی
نه دین را بی تولایت بهایی
مگر من دست بر می دارم از تو
تو جانی ، دلربایی، مقتدایی

شبی با من هم‌غذا شو
امیرا همنشین این گدا شو
اگر راضی نمی‌باشی تو را از من
به جان مادرت از من راضی شو

من و از تو جدایی ، وای بر من
تو و بی اعتنایی، وای بر من
به وقت مردن و در پای میزاند
سراغم گر نیایی، وای بر من

تو فرموده ای برای من دعا کن
ظهورم را تقاضا از خدا کن
مداوم عجل الله است وردم
دعایی هم تو بر احوال ما کن

خدوندا به حق اسم اعظم
مگردان یک سر مو از سرش کم
ظهورش ده که ننشیند از این بیش
به گلبرگ رخش از گریه شبنم

اگر دل به غیر تو نبستم
ولی از روی تو شرمنده هستیم
سر خوان تو روزی خورده اما
نمک خورده نمکدان را شکستیم

الا ای مونس و آرام جانم
توان جسم و جان ناتوانم
اگر جایی ندارم در خور تو
بیا بنشین به روی دیدگانم

الا ای قبله ی راز و نیازم
که با مهر ولایت سرفرازم
ندارم امتیازی بین مردم
فقط مهر تو داده امتیازم

به نقد عمر، مهرت را خریدم
تو را تنها در عالم برگزیدم
از این کوچه به آن کوچه شب و روز
به شوق دیدنت با سر دویدم

به غمهای محبت خو گرفتم
ز نام نامیش نیرو گرفتم
اگر من بردهام بویی زمعنا
تماما زان گل خوشبو گرفتم

از این دنیا به چیزی دل نبستم
ز دل ، هر قید و بندی را گسستم
برای آنکه رخسار تو بینم
گدایانه سر راهت نشستم

مرانم از در خود گرچه پستم
زپا افتاده ام بر گیر دستم
تو باید دست این افتاده گیری
چرا که از می عشق تو مستم

تو را داده خدا بر خلق تفضیل
همه قرآن به وصف توست تمثیل
گدایی از گدایان تو آدم (ع)
یکی طفل دبستان تو جبریل

بود یاد تو ما را قوت دل
منور شد زیادت ساحت دل
به هر اندازه دا ، مهر تو دارد
همان اندازه باشد قیمت دل

همیشه با خودم دارم سر جنگ
که از طول فراقت سینه شد تنگ
مزن با پتک غمها بر دل من
که دل باشد ، نه از آهن نه از سنگ

به زیر خاکها گر شد تنم خاک
تو گر آیی شود خاکم طربناک
ولی بر دامنت گردم چو بنشست
مکن خاک مرا از دامنت پاک

  اگر آیم به بازار تو یوسف
کجا هستم خردار تو یوسف؟
کلاف دست من گوید که هستم
به سهم خود گرفتار تو یوسف

اگر بینم جمال دلربایش
کنم جان را نثار خاک پایش
نگردد نا امید از درگه او
گدای دردمند و بینوایش

خداوندا رسان از ما سلامش
به گوش ما رسان یا رب کلامش
به سوز سینه ی مجروح زهرا
نما تعجیل در امر قیامش

مکن محرومم از قیض حضورش
خدوندا نصیبم کن ظهورش
ز پشت ابر غیبت ظهورش کن
منور کن جهانی را به نورش

کنم هر کار را با نامت آغاز
دل قفل بسته با نامت شود باز
پر بالی عطایم کن که دائم
کنم در آسمان وصل ، پرواز

قسم بر جد تو ساقی کوثر
قسم بر مادرت زهرای اطهر
جدا از تو نخواهم شد اگرچه
شوم در راه تو صد پاره پیکر

الا ای میوه ی قلب پیامبر
فروغ دیده ی ساقی کوثر
تو گر آیی شود خو شحال مسرور
دل غمیده ی زهرای اطهر

الا ای بهترین دلدار و غمخوار
که از تو سهل گردد هر چه دشوار
پس از تدفین که وحشت زاست قبرم
مرا تنها در آن بحبوحه مگذار

امامان ، عاشق روی تو بودند
به یاد طره ی موی تو بودند
در آن سوز و گداز نیمه شبها
ز جان و دل دع گوی تو بودند

نشانم ده جمال حق نمایت
کجایی تا کنم جان را فدایت
اگر جان من ارزش ندارد
جز آن چیزی ندارم رونمایت

مرا بشمار جزء یاورانت
مر کن آشنا با دوستانت
همین بس افتخار من در عالم
که بوسم خاک پای عاشقانت

نهاده بنده ای از بندگانت
سر خود را به خاک آستانت
تو آقایی ، کریمانه تو یک جا
نظر فرما به خوبان و بدانت

بود محرابم ابروی تو ای دوست
نمازم جانب کوی تو ای دوست
اگر حبل المتی فرموده قرآن
نباشد غیر گیسوی تو ای دوست

گمان کردم که دین ، صوم صلات است
جاد و خمس و حج است و زکات است
ولی بشنیدم از روشن ضمیری
که مهر دوست اسباب نجات است

تپد در سینه ، قلب من به یادت
به یادت می کنم حق را عبادت
غم تو عاشقت را کرد بیما
نمی‌خواهی کنی از او عیادت؟

الا ای آنکه داری جلوه ی ذات
نصیب من نما فیض ملاقات
مراد من بود خشنودی تو
نمی خواهم ز تو کشف و کرامات

بود در انتظارت محفل ما
ببین بسی تابی جان و دل ما
بسیا بگذاری ای آرام دلها
قدم بر دیده ی ناقابل ما

به آه و ناله شبهای مولا
به سوز سینه ی مجروح زهرا
عزیزا جز وصال بی زوالت
ندارم از خدا دیگر تمنا

از آن روزی که سیلی خورد زهرا
سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی حکم فرج را
کند زهرای سیلی خورده امضا

مژده دل که مسیحا نفسی می‌آید
که از انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می‌آید